همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

حواست کجاست؟

-رفتم کتابخونه به مسئولش میگم کتاب " همنام" رو دارید ؟
میگه : حمام؟
من :|
.
- واسه مامانم میخواستم خرید اینترنتی کنم بهش میگم رمز دوم کارتت رو بگو
میگه : شماره شناسنامه باباته، توی شناسنامه ت هست...
شناسنامه م رو باز کردم میبینم فقط شماره ملی ش هست :/
مامانه دیگه ...
.
- به داداش بزرگه میگم رفتم باشگاه ولی بهم برنامه غذایی نداده
میگه : باید میداد ،حالا نشینی عین گاو بخوریا
من :/
.
- فکر کنم باید بیام توی یه پست کلا نصیحت کنم :/
ولی تا وقتی که سالم و زنده هستیم در سکوت و آرامش بشینیم با اعضای خانواده غذا بخوریم و صحبت کنیم . واقعا حیفه که تلوزیون برامون از آدم ها مهم تر باشه ....
.
۲۴ ۱۰

تلخ تر از زهر

آهای آقایی که با هفتاد و خورده ای سال سن تصمیم میگیری دوباره ازدواج کنی و میری یکی رو میگیری که نه تنها از بچه کوچیکه ت کوچیکتره بلکه از خودت حدود 50 سال !!! کوچیکتره ، تو یه احمقی

۲۵ ۱۶

:|

- بعد از قرنی رفتم پارچه بخرم و پارچه فروشی باز بود !!
به فروشنده گفتم از این پارچه 10 سانت میدین؟
گفت 10 سانت کج میشه ،اگه خودت میبری میدم.
گفتم باشه میبرم .
گفت نع نمیدم .
من :|
.
- به داداش بزرگه میگم میخوام برم باشگاه .
میگه : من خیلی دوست دارم ماه اولی که میری باشگاه قیافه ت رو ببینم .
.
- من فوتبال دوست نیستم ولی امروز تقریبا بازی رو دیدم . آخرش آقای همسر و داداش کوچیکه با کیسه حموم برای داداش بزرگه شعر خوندن و منم فیلم گرفتم :))
.
- دوستم داره ازدواج میکنه ، مامانم از وقتی فهمید هی یه ریز میگه کی اونو گرفته ؟ یه نفس میگیره دوباره میگه کدووووووم خری اونو گرفته ؟؟
بالاخره با پررویی برگشتم گفتم چطور بچه داداش تو شوهر پیدا کرد ؟ این که از اون بدتر نیست ...
۲۰ ۱۴

تو باشی غصه ها دورن

دیروز دلم گرفته بود و دقیقا میدونستم چرا ناراحتم . مثل تمام روزهایی که ناراحت یا عصبانی بودم دیروز هم سرم درد میکرد ،یه سردرد عصبی مسخره.
رفته بودم دراز بکشم و یه ذره تنهایی غصه بخورم و " او " نگذاشت که حتی من دو دقیقه تنها باشم که بتونم غصه بخورم ! پیشنهاد داد که بریم بیرون قدم بزنیم حتی ظرف های شام رو هم شست ولی من حوصله نداشتم !
از شهربازی حرف زد ولی من برخلاف همیشه نخندیدم و کلی حرف نزدم و خوشحال نبودم ...
الان خوبم ، حالمان خوب است . اصلا مگه میشه من  یه مدت طولانی حالم بد باشه ؟
چقدر خوبه که بارون میباره :)
۱۷ ۱۶

عنوان ندارم

دیشب به ناخن های آبی م نگاه میکردم و به این فکر میکردم که من چقدر خوشبختم ...
گلی که چیده بودم و گذاشته بودم توی جیب کتش رو بهم داد و من توی تمام مسیر برگشت به گل و انگشتری که دستم بود نگاه میکردم و لبخند میزدم و به خوشبختی فکر میکردم .
به این که " همیشه همه چی که نباید عالی باشه " فکر میکردم و لبخند میزدم ، به اینکه هیچی باب میل من نبوده میخندیدم و خوشحال بودم .
صبح به هوای ابری فکر میکردم و خوشحال بودم از اینکه خورشید نیست و شاید بارون بباره . البته نگران هم بودم و هستم و ...
ما حالمون خوبه ،در واقع عالی ایم.
.
روزهای سخت تموم میشن مگه نه ؟ چیزی از ارزش های یک " کوه " کم نمیشه . من مطمئنم روزهای خوب میان ،مطمئنم ...

۱۷ ۱۶

کم طاقت شدم ؟

- آدم ها موجودات عجیبی هستن ! از اینکه کسی براشون تعیین تکلیف کنه ناراحت میشن ولی عملا خودشون برای بقیه برنامه ریزی میکنن!!! ( البته همه اینطوری نیستن )
.
- هرچی بیشتر میگذره و بیشتر بعضی ها رو میشناسم ،ازشون بیشتر فاصله میگیرم و پوکر فیس تر و کم حرف تر میشم . یه سری آدم ها باید بفهمن اهمیت line bubble 2 از اونها خیلی بیشتره!
.
- یا من جدیدا خیلی حساس شدم یا آدم ها خیلی به بعضی چیزها گیر میدن .هر چی که هست داره صبر من رو تموم میکنه .با این وضع احتمالا یه روز میام میگم با مامانم دعوام شده :/
.
- قطعا آدم ها از اوضاع و شرایط زندگی همدیگه خبر ندارن ولی انگار خوب میدونن که چند سال از زندگی زن و شوهر های فامیل گذشته و کی وقت بچه دار شدنشونه ، مورد داشتیم به من گفته یه دوقلو بیار دیگه !
.
- حواسم هست که اینها رو قبلا گفتم ها ولی این بار اگه نمیگفتم شون می مردم :/

۱۸ ۱۴

عین لواشک

از سر کار که برگشتم آقامون گفت آقای دوست زنگ زده گفته بریم باغ وحش ...
یه ذره خوراکی برداشتیم و راه افتادیم به سمت باغ وحش . کل حیوون ها رو دیدیم و حرف زدیم و از همین چیزها ...
بعد از دیدن جونور ها و خوردن خوراکی ( خوراکی رو توی ماشین خوردیم زمین هم نریختیم :)) ) آقایون تصمیم گرفتن بریم شهر بازی .
از شما چه پنهون برای اولین بار چرخ و فلک سوار شدم ،خیلی باحال بود اصلا هم ترس نداشت :)
یه ترن هوایی داشت به اسم crazy mouse . از دور که نگاه کردیم به نظر خییییییلیییییی جالب و بی خطر می اومد . من پیشنهاد  دادم که بریم سوار شیم ،البته آقایون هیچ نظری نداشتن ...
اولش جالب بود ولی وقتی از بالا دیدم تا زمین چقدر فاصله ست یه ذره ترسیدم وقتی به پیچ ها رسید خیلی ترسیدم و توی سرازیری ها کلا رو به مرگ بودم از ترس ...
هی هم به آقامون میگفتم تو جیغ نزن .تو جیغ میزنی من میترسم و واقعا هم میترسیدم و اون هم عمدا جیغ میزد :/
از شما چه پنهون کلییییییییی جیغ هم زدم .کلییییییییی هم گفتم خیلی بدجنسی و البته با جیغ اسم آقامون رو گفتم ...
به جای اینکه منو بزارن وسط بشینم منو گذاشته بودن بغل . کم مونده بود بر صفحه روزگار پخش بشیم ( عین لواشک )...

همه این ها به کنار من نمیدونم آقای دوست چجوری آروم و با شخصیت نشسته بود ،اصلا هم جیغ نزد ها !!!
آخرش موقع پیاده شدن عین بید میلرزیدم :/
خلاصه هیچوقت با دو تا آقا نرید شهر بازی ...

۱۷ ۱۲

بعد از تعطیلات

- از شنبه که رفتم سر کار علاوه بر اینکه فهمیدم خیلی دلم برای آقامون تنگ میشه ،فهمیدم که من آدم کار کردن نیستم :/ اینقدر تنبل شدم که وقتی میام خونه نا ی راه رفتن ندارم ...
.
- مادر ها و پدر های عزیز لطفا بزارید بچه ها تون خودشون کارهای خودشون رو انجام بدن .
.
- یا ایهاالذین آمنوا لطفا سر کار همراه با غذا پیاز نخورید ،همین
.
۲۰ ۱۹

توفیق اجباری

- رفتیم شاه عبدالعظیم، از من بعید بود ولی اشکم داشت در می اومد ! کل چیزهایی که از خدا میخواستم به کنار ،من فقط برای یک نفر دعا کردم .
نصیحت : هیچوقت، هیچوقت با مامانتون نرید اینجور جا ها ،چون نه میتونید گریه کنید نه میتونید آسایش داشته باشید ...
.
- اینکه آدم از نظر بقیه ( جنس مخالف ) خوشگل باشه یا نباشه هیچ اهمیتی نداره، اونی که آدم رو دوست داره در هر صورتی آدم رو خوشگل میبینه حتی اگه واقعا زشت ترین آدم دنیا باشی .آدم باید خوشبخت باشه ،آدم باید از نظر خودش خوشبخت باشه ...
.
- حال و حوصله عکس گذاشتن ندارم ولی توضیح عکسم این بود که میخوام چادری باشم ،کلی فکر کردم ،کلی سبک و سنگین کردم و به این نتیجه رسیدم که میخوام چادری باشم .
۲۵ ۲۳

یه پست بی ربط

- مثل هوای بهاری شدیم ،یه ساعت اینقدر خوب و دوست داشتنی ایم که میشه برامون مرد ، یه ساعت دیگه اینقدر بد اخلاق و نچسبیم که میشه ما رو کشت ! رفتار ثابتی نداریم این روزها ولی کلا روزهای خوبی داریم .
.
- دوست های خوب نعمتن حتی اگه مجازی باشن .
.
- چهره زیبایی ندارم ولی نمیدونم چی توی چهره ام هست که هر وقت به یه بچه لبخند میزنم اونم بهم لبخند میزنه.
داشت منو نگاه میکرد ،بهش لبخند زدم ، خندید. حتی از لابلای قفسه های فروشگاه به زور منو نگاه میکرد و لبخند میزد ، خیلی دوستش داشتم . از آغوش پدرش به آغوش مادرش رفت و خرید هاشون رو برداشتن و رفتن ...
.
- بخند ، بخند که وقتی اخم میکنی من گریه م میگیره ، بخند ...
۲۴ ۲۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان