همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

ماتم سرا

مبخوام کلی غر بزنم ،خوندنی نیست ،نظرات بدون جواب تایید میشه .

قرار بود بریم خونه پدرشوهرم که بهشون سر بزنیم . به محض اینکه رسیدیم جلوی در تلفن همسر زنگ زد ،خواهرش بود ! گفت بابا حالش بد شده آزمایش ها و دفترچه بیمه ش رو بیار بیمارستان . به من هیچی نگفت ،به مامانش هم ،سریع رفت بیمارستان. 

تا بعداز ظهر که خواهرشوهر هام بیان ما نمیدونستیم چی شده ،کلی مامان رو دلداری دادم که بابا هیچی نشده ولی خواهر بزرگه زنگ زد و گفت سکته کرده !

همسرم تا 10 شب پیش باباش موند ولی شب یکی از داداش هاش و یکی از داماد ها پیش بابا موندن. اصلا وضعیت خوبی نبود . مخصوصا اینکه داداش بزرگه با خونسردی کامل گفت که بابا حرف هم نمیزنه . 

دیگه اصلا نمیشد هیچ جوره جمعش کرد. خواهر ها و مادر حسابی جیغ و داد میکردن ،خونه نبود ،ماتم سرا بود.

شب که خوابم نبرد . صبح هم دوباره خواهر ها تصمیم گرفتن خونه رو تمیز کنن. نشون به اون نشون که خودشون طبق معمول رفتن توی اتاق و الکی خودشون رو سرگرم کردن و من و جاری کل کارها رو انجام دادیم . با پررویی تمام هم میگفتن پسر هاش پیشش بمونن ،به ما چه !

رفتم بیمارستان ،بابا رو دیدیم ،اشکم در اومد،رفتم بیرون .

التماس دعا ،همین

۱۸ ۱

حرفی که توی وقتش گفته نشه روح آدم رو میخوره !

بعداز چند سال بود که میدیدمش، زهرا رو میگم ، خواهر پسر همسایه. 

طبقه بالای خونه پدربزرگ زندگی میکنن . کلی حرف زدیم ،درباره درس و کار و زندگیم پرسید. 

یاد چند سال پیش افتادم ، ده سال پیش ...

دوم دبیرستان بودم ، توی حیاط شیمی میخوندم که صدام کرد . اون توی بالکن طبقه دوم ،خونشون ،بود و من توی حیاط. از درسم پرسید ،اینکه چی میخونم ؟ رشته م رو دوست دارم یا نه ،در آینده چی میخوام بخونم و این حرف ها . تمام مدت پسر همسایه رو میدیدم که چند قدم عقب تر از خواهرش ایستاده بود و سعی میکرد که من نبینمش. نوری که از پشت سرش میتابید باعث شده بود که من ببینمش ولی اون نمیدونست !!

انگار هرچی میخواست بدونه رو به خواهرش گفته بود که از من بپرسه ...

.

چند سال بعد ،وقتی که ازدواج کرده بودم ، آقای همسر رو دید . چپ چپ به آقای همسر نگاه میکرد !!

.

فکر میکنم اگه همون موقع که یه دختر دبیرستانی بودم حرف هاش رو میزد حداقل خودش الان احساس بهتری نسبت به زندگی داشت ...

۲۱ ۲

قانون طبیعته ،ضعیف باشی میمیری

مثل همیشه دراز میکشم و پام رو میزارم روی شیشه آکواریوم و به این فکر میکنم که اگه بیوفته روی من حتما میمیرم .

همیشه از حیوان ها خوشم میومد، یه مدتی تشریح شون هم میکردم ! اصلا نمیدونم چی شد که ریاضی خوندم و مهندس شدم .

دوست دارم به ماهی ها دست بزنم و پوست شون رو لمس کنم ولی همیشه از ماهی های پولک دار بدم میومد ،فقط بخاطر اینکه پولک شون میریزه. 

چند وقت پیش چند تا کت  فیش خریدیم ،یکیش رو گذاشتیم توی آکواریوم بزرگه. همه چی خوب بود ،شیطونی میکرد .حتی به نظرم صبح هم زنده بود .

الان دیدم خوردنش! فقط استخوان جمجمه ش مونده!!!

دارم به این فکر میکنم که دنیا واقعا اینجوریه؟  که اگه ضعیف باشی یا کوچیک باشی محکوم به نابود شدن هستی ...

.

تصمیم گرفتم از این به بعد عکس هایی که واسه پست هام میزارم رو خودم بگیرم .

۲۳ ۱

این موجودات جالب

فیلم سینمایی Max رو میبینم و کلی غصه میخورم . به این فکر میکنم که سگ ها چه موجودات عجیب و دوست داشتنی ای هستن ...

فکر میکنم یعنی "طوطی ای که فرار کرد " اصلا من رو یادش هست ؟ اصلا پرنده ها چی ها یادشون می مونه ؟ حالا که آزاد شده خوشحاله ؟ اصلا زنده ست ؟؟

.

میگه : یه سگ بخریم .

میگم : ما توی این خونه نماز میخونیمااا و میخندم .

میگه : توی خونه نگهش نمیدارم .

.

یاد عکس انداختن از گربه ها میوفتم ،هم میخواستم باهاشون بازی کنم هم دوست نداشتم خودشون رو به من بمالن. یکی دو مورد جیغ بنفش هم کشیدم سرشون. 

۱۶ ۱

دروغ چرا؟

تصمیم گرفتم پرده ها رو عوض کنم ،از صبح درگیر دوختن و اتو کردن بودم فعلا نصف کارها انجام شده .

دور تا دورم پر پارچه ست ،عین دامن عروس . حس عروس بودن به آدم دست میده :)

رفتیم مولوی که پارچه بخریم ، فروشنده گفت متری n تومن ،دقیقا یادمه که پرسیدم عرض 3 متره دیگه ؟ گفت : بعله. 

رفتیم یه دور زدیم ،بقیه خرید هامون رو انجام دادیم ولی موقع خرید همون پارچه ایندفعه فروشنده گفت متری 2n تومن !!!

از این کارش خیلی بدم اومد ، گفتم نمیخوام .

آقای همسر اصرار داشت که همونو بخریم ولی من گفتم نه .

.

بهش میگم جدا میخواستی اون همه پول 2 متر پارچه بدی ؟

میگه : آره ،تو دوستش داشتی 

میگم : دوستت دارم 

میگه : me too 

۱۹ ۲

گند های دنباله دار

- چند روزیه که پشت سر هم گند میزنم . وضع افتضاحی ست. 

- دقیقا الان فهمیدم روز دانشجو رو به جای اینکه به نگار تبریک بگم به یکی دیگه تبریک گفتم . نگار جان با تاخیر روزت مبارک. 

خیر سرم میخواستم اولین نفر باشم :'(

- سرم به شدت درد میکنه و طبق معمول خوابم نمیاد...

- بعضی وقت ها کارهایی میکنم که واقعا بعید میدونم قبلش فکر کرده باشم .پشیمون میشم ،عذاب وجدان میگیرم، گریه میکنم ،گیجم این روزها ...

کی میخوام یاد بگیرم که آبی که ریخته شده رو نمیشه جمع کرد ؟ 

۲۱ ۱

یه گلوله برفی

به سختی چشم هام رو باز میکنم ،انگار یکی از خواب به زور بیدارم کرده ...

یواش در رو باز میکنه و میاد داخل خونه ،به طوطی یه سر میزنه و آب و دونه ش رو چک میکنه. یه چیزی توی دستش گرفته ،فکر میکنم سیب آورده با خودش ...

یواش در حمام رو باز میکنه و کفش هاش رو میزاره داخل حمام . نگاهش میکنم و میگم : سلام صبحت بخیر خسته نباشی .

میگه : عه بیداری ؟! چشمات رو ببند و دستت رو بیار جلو. 

چشمام رو میبندم و دستم رو میبرم جلو ،میگم : برف اومده !!

گلوله برفی که توی دستم گذاشته رو برمیداره و میگه : آره. 

۲۲ ۱

این شب تموم نمیشه، کش میاد!

صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول صبحانه رو آماده کردم. روز خوبی به نظر میرسید...

.

بعد از ظهر از غر غر های آقای همسر خسته شدم و سرما رو بهونه کردم و رفتم زیر پتو یه دل سیر گریه کردم . چقدر لوس شدم این روزها...

.

نشستم کتاب خوندم ،سریال مورد علاقه م رو دیدم. بعد سکوت بود و من و سرما و کتاب ...

.

انصافا حس میکنم دارم از سرما میمیرم. من که هیچوقت دیده نشده بود که بافتنی بپوشم علاوه بر بافتنی جوراب هم پوشیدم و کل شب رو بغل بخاری گذروندم. 

.

آقای همسر میگه : تو یه چیزیت هست . من که سرمایی ام سردم نیست، تو چرا سردته؟ 

.

ادامه کتابم رو میخونم ،به ماهی ها نگاه میکنم و فکر میکنم که اگه این ها تا صبح پمپ شون خاموش باشه از بی اکسیژنی میمیرن. پمپ شون رو روشن میکنم و به صدای گوش خراشش که سکوت رو از بین برده گوش میدم ...

به این فکر میکنم که حالا بخاطر اینکه آقای همسر نیست ناراحت باشم یا خوشحال باشم ؟

جوابی ندارم. 

دوباره میرم سراغ ادامه کتاب ...

.

پمپ ماهی ها رو خاموش میکنم و میرم که سعی کنم بخوابم . چیزی تا صبح نمونده و من خوابم نمیاد. 

این شب ها عجیب کش میان ...

۱۳ ۱

امروز جمعه نیست

از خواب که بیدار میشم هوا هنوز تاریکه، در رو باز میکنه ،میره...

چشم هام رو میبندم ،امروز جمعه نیست! 

دوباره بیدار میشم. هر جوری حساب کنی کارهای خونه بیشتر از سه یا چهار ساعت طول نمیکشه و بعدش من می مونم و یه خونه عین دسته گل و ساعت 1:15.

نزدیک هفت ساعت دیگه از سر کار میاد...

میشینم و تکرار سریال مورد علاقه م رو میبینم .

۱۷ ۱

بافتنی

برای خودم یک کیف میبافم، یاد یه خاطره میوفتم و خنده م میگیره...

دو سال پیش همین موقع ها بود که تصمیم گرفتم برای آقای همسر بافتنی ببافم و غافلگیرش کنم . تصمیم خوبی بود ولی نمیتونستم جلوی خودش بافتنی ببافم. 

وقتهایی که میخواستم برم دانشگاه توی اتوبوس بافتنی م رو میبافتم. یه روز یه خانوم کاملا زل زده بود به من و بافتنی م. همیشه از اینکه کسی بهم زل بزنه بدم میاد . چند دقیقه ای بود که نگاهم میکرد و من دیگه داشتم کلافه میشدم .

بهش نگاه کردم ،لبخند زدم، بافتنی م رو رو بهش گرفتم و گفتم خوشگله؟ ژیله س ،واسه همسرم میبافم! 

شوکه شد، لبخند زد و گفت خیلی خوشگله. 

تا آخر مسیر هر وقت نگاهمون به هم می افتاد لبخند می زدیم. 

۳۱ ۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان