همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

یک روز خوب

طبق معمول میخوام پست بزارم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم :|

یه مسافرت یک روزه رفتیم . خیلی خوش گذشت .جاتون خالی 

هوا سرد و زمین سرد و آب قطع! خیلی سرد بود ، هیچ میوه ای هم نبود فقط برگ بود و برگ ...

کلی نون پختیم ،خندیدیم ،عکس و فیلم گرفتیم ...

.

.

.

میگم : دوستم داری؟ 

میگه : خودت چی فکر میکنی؟ 

میگم : میخوام بشنوم ...

میگه : به نظرت اگه دوستت نداشتم دیشب که گفتی برگردیم خونه میگفتم نه من میخوام شب اینجا بمونم ...

۲۰ ۵

ورزش کار هم شدیم

با دوست جان که همسایه مان هم هست تصمیم گرفتیم بعداز ظهر هل بریم پارک ورزش کنیم .

به همسر میگم : من با دوستم برم پارک ورزش کنم ؟

میگه : زیاد خوشگل نکنید، اینجا آدم هاش خیلی دعوایی هستن با کسی دعوا نکنید، زیاد نخندید! 

من :|

از من بعید بود ورزش کنم !

دوستان عزیز اگر اینستاگرام دارید بگویید که دنبالتان کنم .

۲۵ ۵

این چند روز

این چند روز

همیشه کلی حرف برای گفتن دارم ولی تا به پست گذاشتن فکر میکنم همه چیز پاک میشه...

مثل همیشه زود تر از او از خواب بیدار میشم و صبحانه آماده میکنم ، وقتی که برای شستن دست و صورتش بلند میشه تخت رو مرتب میکنم و سفره صبحانه رو میچینم ...

سفره رو جمع میکنم ، هنوز همون طوری نشسته! 

بهش میگم : نمیخوای اینا رو ببری بیرون؟ و به قفس قناری ها که کنار میز ناهار خوریه اشاره میکنم.

میگه : این فیلم رو تا آخر نبینم ؟

از عصبانیت رو به انفجارم ولی میگم باشه فیلم رو ببین بعد کارهات رو انجام بده .

میرم توی آشپزخونه . انگار نه انگار که دو روز پیش حسابی تمیزش کرده بودم .

میگه : یه چای بخورم میرم قناری ها رو ببرم بیرون.

منفجر میشم ، یه چای بخوری؟؟؟ از وقتی از خواب بیدار شدی نشستی همین جا ، من پدرم در اومد خونه رو تمیز کردم ، به درک که قناری ها میمیرن. 

با خونسردی میگه : خب تمیز نکن!

گریه م میگیره ، اینم جای دستت دردنکنه اش ...

پا میشه قناری ها رو میبره بیرون ، منم خونه رو تمیز میکنم .

 ( اصولا دعوا های ما نیم ساعت طول میکشه ...)

.

میگه : تو خوشبختی ؟ از اینکه با من ازدواج کردی راضی ای ؟

میگم : آره .

میگه : هیچوقت فکر نکردی که کاش با یه آدم پولدار ازدواج میکردی یا مثلا یکی که یه جور دیگه بود؟

میگم : پول برام مهم نبود . نه فکر نکردم ...

میگه : دوستت دارم 

۳۱ ۶

شد آنچه میترسیدم ...

بدون شرح

چند وقت پیش اوضاع کار آقای همسر حسابی به هم ریخت . اولش گفتند که شرکت مادر خط تولید رو خواسته ، خط تولید رو بدون افرادی که اونجا کار میکردن خواسته.

بعد گفتند اوضاع به هم ریخته و تولید رو باید بیاریم پایین در نتیجه یه عده اخراج میشن.

بعد تر هم گفتند که کلا میخوایم اخراج کنیم ، خلاص.

بعد از دو هفته استرس و خونه موندن آقای همسر و نگرانی های یواشکی ، دیروز خبر دادن که بیاین نامه عدم نیاز تون رو بگیرید و برید دنبال کارتون!

حالا یه نامه عدم نیاز هست و یه عالمه مرد بیکار که همشون بالای 10 سال سابقه کار دارن و نمیدونن آینده قراره چجوری باشه .

ببخشید که یه مدت مبهم و غمگین مینوشتم . روزهای خوب خواهند آمد ...

خداجون شکرت

۱۳

عاشقانه

تمام روزهای هفته قبل او در خانه کنار من بود ، هر ساعت ،هر دقیقه ، هر ثانیه ...

بهش میگم : خیلی دوستت دارم. 

میگه : آره جون خودت غرغرو خانوم ، وقتی که غر میزنی هم دوستم داری؟ 

میگم : آره ولی اون موقع ها دارم خودم رو لوس میکنم ...

میگه : ای بیشرف! 

دو تایی میخندیم و من به این فکر میکنم که این مرد رو چقدر دوست دارم ...

۳۶ ۸
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان