همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

توفیقِ اجباری

 

 

پدر امر فرموده بود که بریم شهرستان به باغ ها سر بزنیم . دو سه بار کار پیش آمد و نرفتیم ولی این بار ...

من راضی به سفر نبودم ، دلایل خودم رو هم داشتم و مهم ترینشون این بود که همگی توی یک ماشین جا نمیشیم .

هوا خوب بود، نت هم داشتیم ،جاتون خالی خوش گذشت .

صبح که از خواب بیدار شدم و این منظره رو دیدم حالم بهتر هم شد.

بابا اینا امر فرمودن که هفته دیگه هم بیایم .

من :|

 

۳۹ ۶

انتظار

 

 

 

امشب حسِّ عجیبی دارم ،ترکیبی از آشفتگی ، بی حوصلگی ، دلتنگی و اضطراب ...

هنوز چند ساعتی تا آمدنِ آقای همسر مونده و من طبق معمول تنهام .

آدمِ تنهایی که تلوزیون نگاه نمیکنه و امروز حوصله کتاب خوندن هم نداره . به این فکر میکنم که چقدر خوب می شد اگه از پنجره میتونستم آسمون رو تماشا کنم یا مثلا خیابون رو ببینم ...

روزهای خوبیست ، روزهای عاشقی . انتظار و انتظار و انتظار . حداقل برای من که این طور میگذره .

دلم برای آقای همسر تنگ شده و هنوز باید یکساعت و سی دقیقه دیگه صبر کنم . شمردن ثانیه ها هم کارِ لذت بخشی ست ...

لحظه دیدار نزدیک است 

باز من دیوانه ام ، مستم 

باز می لرزد دلم ، دستم ...

۲۷ ۳

خواب

 

 

 

خواب میبینم ...

یک کوچه ، نه ، یک کوچه باغِ خلوت ...

من و همسر دست در دستِ هم از کوچه عبور میکنیم . دوستم ، فرشته ، همونی که بلاکم کرد ، به دیوارِ کاه گِلی ای تکیه داده و سرش را پایین انداخته ...

انگار خجالت می کشد ...

رد میشویم ، از کنارش رد میشویم . کمی دور تر که رفتیم رویم را به سمتش می گردانم و از ته دلم میگویم : ازت متنفــــــــرم.

از خواب بیدار می شوم ، گیج و منگ به دیوار زُل می زنم و به این فکر میکنم که " من چرا اینجوری رفتار کردم ؟ "

۱۹ ۱

سوتی 1

از دیروز اینقدر الکی غصه خوردم که نگو و نپرس ، به این نتیجه رسیدم که یه ذره از سوتی های خودم و خانواده بنویسم که هم خودم شاد بشم هم شما . امیدوارم که اقوام نبینن و گرنه به ملکوت اعلی میپیوندم :))

1- ماه رمضان چند سال پیش من رفته بودم شهرستان و اونجا کل فامیل دور هم جمع بودن. افطار که شد منُ دختر عمو (یکی از اقوام دور که نوه عموی پدر بزرگم میشه ) داشتیم با کلی خوردنی میرفتیم مسجد که پسر عمو ( داداش همین دختر ) رو دیدیم . منم اومدم بهش میوه تعارف کنم مثلا . گفتم بفرمایید میوه ، یه دونه گردو برداشت ، اومدم بگم انگور بفرمایید مالِ باغِ خودمونه گفتم انگور بفرمایید دست سازه! پسره از خنده دیگه نا نداشت نفس بکشه ...

2- منُ وقتی یهویی از خواب بیدار میکنن موجودِ خنده داری میشم و به شدت سوتی میدم . یبار نصف شب یک عدد مزاحم به گوشیم زنگ زد و من و همسر رو از خواب پروند . من رفتم ببینم کیه این موقع شب .شماره عینا شماره من بود فقط دو رقم آخرش فرق داشت . هی به شماره نگاه کردم ، یهو همسر پرسید کیه ؟ منم گفتم : نمیدونم ، خودمم!!

3- یبار یکی از دوستام داشت در مورد دختر خاله ش با یکی دیگه از دوستام حرف میزد . میگفت دخترخاله م دو روز در هفته با شما میاد دبیرستان . دوستم هم متفکرانه گفت فقط روزی دو هفته! 

۲۹ ۲

یک بار برای همیشه

اولین بار که دیدمش به نظرم آدم خوبی اومد، دوستش داشتم . یه پیر زن قد کوتاه و توپولی ، پیش خودم فکر کردم عینِ مامانیه ، مهربونه ، دوستش دارم ...

گفته بودم سنتی ازدواج کردم؟ نه ، نگفته بودم . سنتی ازدواج کردم .از اون ها که خواهر داماد دختر رو میبینه و میپسنده و ...

به عشقِ قبل از ازدواج اعتقادی نداشتم . قیافه ش برام مهم نبود ، پولدار بودن یا نبودنش مهم نبود ، فقط این مهم بود که آدمِ خوبی باشه .به نظر آدم خوبی میومد ...

روز عقد رو میبینم، من با لباس سفید نشسته م وسط اتاق و خواهر ها و خواهر زاده هاش دوره ام کردن ،از زیباییم تعریف میکنن . یکی میگه چشماش چه خوشگله، چه رنگیه به نظرتون؟ یکی دیگه از موهام میگه و همینجوری تعریف پشتِ تعریف ...

از عروس هاش راضی نبود، میگفت بهمون انداختنشون، پیش خودم فکر میکردم شاید چون پسرهاش رو زیاد دوست داره این طوری فکر میکنه ولی اینطور نبود. از داماد هاش هم راضی نبود، به نظرش اونا هم انداختنی بودن . اما من سعی میکردم بیشتر بهش محبت کنم ، براش کادو میخریدم ، به دیدنش میرفتم ، ازش تعریف میکردم ، خب دوستش داشتم ...

کم کم همه چی تغییر کرد ، جلوی همسر قربون صدقه میرفتُ وقتی اون نبود حسابی منو میکوبید! فکر میکردم زیادی حساسم ...

هر وقت که خواهر ها و مادرش کنار هم جمع میشدن محال بود که به عروس ها بی احترامی نکنن. از اینکه سه تا عروس گرفتیم هر یکی از یکی ... تر بگیر و برو بالا .

کافی بود یک روز توی چشمم مداد بکشم که همسر رو پُر کنه که ما آبرو داریم ، چه خبره زنت اینقدر آرایش میکنه ، ولی خودش هر وقت خبر میشد که ما داریم میریم خونشون ، لباس نو میپوشید و سرمه میکشید، آخه میدونی سرمه واسه سویِ چشم خوبه .

کارهایی که من میکردم همه عیب و ایراد بود ولی اگه همون کار رو اونا میکردن حتما ثواب داشت ...

کارهای عجیبی میکرد ، از اینکه نصف شب بیاد توی اتاقی که ما توش خوابیدیم بگیر تا اینکه اصلا میومد کنار ما میخوابید!

بینمون دعوا مینداخت و با خوشحالی تماشا میکرد .

توی تمام این مدت به خودم میگفتم دارم خیال میکنم ، مگه میشه یه مادر همچین کاری بکنه؟ مگه میشه دخترِ مردُم رو اذیت کنه و توقع داشته باشه دخترای خودش خوشبخت باشن؟

پارسال مامان داشت میرفت کربلا ، بهم گفت نامه بنویس بگو توی ضریح کی برات بندازم . میدونست اذیتم میکنن ولی از عمق فاجعه خبر نداشت .خیلی گریه کردم آخرش نوشتم من آرامش میخوام ، میخوام خوشبخت باشم ، همین .

من ترسیدم از اینکه شکایتشون رو بکنمُ خدا غضب کنه ، ترسیدم از اینکه بدبخت تر از اینی که هستن بشن .

دوستم ندارند و این برای من مهم نیست ، غصه بی لیاقتی شون رو نمیخورم ...

- توی پست " چی شد یهو " بهتون گفتم نمیدونم چرا یهو بد اخلاق شد و سرم داد زد چون نمیخواستم بهتون بگم سرم داد زد چون مادرش دستمال توالت ها رو ریخته بود توی توالت ، چون نمیتونست به مامانش چیزی بگه ، چون همیشه سرِ من خالی میکنه ...

- نظرات رو بستم چون دلم نمیخواست دلسوزی بکنین یا مثلا بگین که خب طلاق میگرفتی و از این حرف ها، همین .

 

۷

تیرش خطا رفت

 

 

 

داشتم رمان میخوندم ، شبِ سراب ...

چقدر زود قضاوت کرده بودم درباره داستانِ دو روز پیش . 

آقایون لطفا ناراحت نشید ولی مادر هاتون چشم دیدنِ خانوماتون رو ندارن ،اگه به روی خودشون نمیارن دلیل نمیشه که دوستشون دارن ، پس حواستون باشه ...

سه شنبه رفته بودیم خونه بابای همسر . دایی و زن داییش هم بودن در نتیجه مامانش نتونست اونجوری که باید حالمو بگیره . به محض رفتنشون و به محض اینکه آقای همسر رفت توی حیاط یهو گفت همسر وقتی مجرد بود نمیخواست زن بگیره و میخواست همیشه پیش ما باشه . تا اینکه همسر اومد به شوخی و خنده گفتم مامان میگفت دوست نداشتی زن بگیری هااا ، حاضرم قسم بخورم رنگ مادر شوهرم پرید! همسر خندیدُ گفت نه بابا زن چیه ...

کنارم نشستُ بر خلاف همیشه دستمو گرفت . دلم ضعف رفت ...

مادر شوهر هم امیدش رو برداشتُ رفت توی اتاقش ....

بیاین در مورد مادرشوهر ها و مادر شوهر من بد نگیم ، نفرین نکنیم .

من نمیخوام توی دلش جا باز کنم ، لطفا دعا کنید که احترامش رو همیشه بتونم نگه دارم.

خداجون شکرت

۲۶ ۲

بامدادِ خمار

 

 

 

کتاب میخونم ، طبق معمول . هم زمان به آهنگ هم گوش میدم ...

" بی مقدمه گفت : میخواهم بیایم خواستگاری ...

دلم فرو ریخت : نمیشود "

و صدای چاوشی که میگه : لعنت به این دیدار ...

از تناسبِ این قسمت از کتاب با این آهنگ خنده م میگیره . باز هم کتاب میخونمُ باز هم تناسب ...

فکر میکنم ، به اینکه شاید یه چیزهایی از خودم بنویسم ...

شاید وقتش باشه ...

۱۵ ۲

چهره شرقی

 

 

 

میگه میخوام ابروهام بلندُ پهن باشه ، آخه " استاد جون " اینجوری دوست داره ...

با هم میریم آرایشگاه ...

میگه : استاد جون دوست داره دختر چهره اش شرقی باشه ...

میگم : پس واجب شد حتما یه روز بیام دانشگاهتون . پیوندِ ابروهامو برنمیدارم ، لنز مشکی هم میزارم ، چه شود ...

میگه : شما بیخود میکنی ...

میخندمُ میگم : بهش اعتماد نداری؟

میگه : نه ! خیلی عوضیه ...

میگم : خب به من که اعتماد داری، نداری؟

میگه :به تو اعتماد دارم ولی اون خیلی عوضیه ...

میخندمُ میگم شبیه گربه های قجری شدی با اون ابروهات ...

 

۱۷ ۳

عجب !!

از صبح هی دارم مینویسمُ پاک میکنم ...

یهویی تصمیم گرفتم یه خاطره بنویسم براتون ...

زمانی که ما میخواستیم ازدواج کنیمُ دنبال تالار میگشتیم تصمیم گرفتیم از تالار هایی که واسه یه ارگان هست استفاده کنیم .

توی دفتر مدیر بودیم و داشتیم تصمیم میگرفتیم ، البته یه زن و مرد میان سال هم بودن ، من یهو پرسیدم ببخشید اینجا نوشته داماد نمیتونه توی سالن زنونه بیاد، واقعا نمیتونه بیاد؟؟

اون خانوم زود تر جواب داد و گفت : بهتر ، نیاد، بارِ گناه هاتون سبک تر میشه!

من :|

آقای مسئول خطاب به من : نه خانوم میتونه بیاد... 

اون خانوم خطاب به مسئول : ما این تاریخ رو در نظر داریم ولی انشالله اگه مراسم کسی به هم خورد و تاریخش زودتر بود شما ما رو خبر کنید ...

من :|

 

نتیجه گیری هم به عهده شما ...

۲۹ ۵

همین الان یهویی

 

 

 

لواشک های خانومی همین الان یهویی :)))

به روح هم اعتقاد ندارم اصلا ....

 

بعدا نوشتم : به اینجا یک سری بزنید ، عذاب وجدان گرفتم ...

۲۷ ۶
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان