همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

ندارم طاقت ِ اشکاتو حتی

نحوه ی آشناییمونو دقیقا یادمه

زمانی بود که خانومی زیر ظلم و ستم ِ خواهرهای شوهر جانش کم آورده بود

اینجانب هم که مدافع حقوق بر حق زنانم

ینی راستشو بخواید فیمن نیستم ولی کلا از ظالم بدم میاد حالا هر کس باشه

بگذریم

داشتم میگفِتم آنچنان خشم بر من مستولی گشت که زدم کل خاندان شوهری ش رو شستم و پهن کردم و کلی بارشون کردم :/

بعد که کامنتو ثبت کردم

یه پووووف ناشی از خالی شدن هم گفتم ولی بعدش یادم اومد ای بابا حالا نکنه ناراحت شه و خواهر شوهر و عروس دعوا کنند و ابلهان چون منی باور کنند

هیچی دیگه به ثانیه نکشیده بود که این خشم و فردین بازی من تو دل خانومی جاباز کرده بود و اومد تو یه کامنت خصوصی بهم گف عاشقمه (خژالت)

و اسمشو بهم گفت

و شمارشو گذاشت

بله دوستان از همون لحظه افتادم تو دام عاشقی نفهمیدم و نفهمیدم نه چیزه

آره کلی درد دل کردیم و کلی به هم نزدیک شدیم

:)

میدونید یعنی میدونید مسلما ولی من بازم تکرار میکنم

خانومی کلا یه جور خوبیه مهربونه

باحاله

ولی سر چیزای الکی زیاد غصه میخوره :)

دوست منه ها

از هر بند انگشت و نه انگشتش یه هنر میریزه :)

بگم؟

ای بابا چون فرصت کمه من به چند مورد کوتاه بسنده میکنم

خیاطه

آشپزه

بافتنی بلده

دیگه نمیگم چشمش میزنید:دی

لطفا یه ماشالا بگید و بعد ادامه ی مطلب رو بخونید

بعله داشتم میگفتم اینقد به من گفته خوشگل که الان کاملا آمادگی ِ اینو دارم که برم خودمو به مجله ی ووگ فرانسه به عنوان مدل معرفی کنم و اگه بهم گفتن برو بابا تو آخه چیت خوشگله بگم خودتون برو بابا

والا

یه ماشالای دیگه لطفا

روحیه ی خیرخواهانه ش به طرز عجیبی منو کشته

شاید باورتون نشه ولی وقتایی که مامانم نیست و بابام هم ماموریته بهم پیشنهاد میده برم دخترش بشم و ن از شما میپرسم دلتون نمیخواس یه مامان خوشگل هنرمند جوون داشتید؟

لکن نمیشه

بعله باهم کلی سبزی پاک میکنیم اینقدر از این و اون میگیم ولی در انتها معتقدیم که ولش کن زندگی بقیه به ما چه ربطی داره؟

:دی

خوبیش اینه با هم راحتیم حتی اونقدر دوستیمون عمیقه که میخواستیم با ایجاد پیوند ازدواج دوام این دوستی رو ابدی کنیم ولی متاسفانه داداش هاش به من نمیخورن

پسر هم که نداره

ایش

اه

هیچی داشتم به خودش میگفتم من الان خب برم راجع به تو چی بگم؟

بگم چقد خوب و مهربونی/؟

آخه این خوبی و مهربونی که گفتنی نیس باید بهت نزدیک بود عززززیییییییییییییییییییییززززززززززززززززززززززززززم یادته؟اون مدارکی که گم شده بود یادته؟

یادته من باگریه ازت خواستم دعا کنی پیداشن؟

یادته به محض این که سوره ی فلق رو خوندی پیداشد؟

یادمه یادم میمونه که چقد شبیه آیینه هستی

میدونم میدونم واسم دعا میکنی

ولی بازم دعا کن دعا کن امسال بهم نزدیک شیم:))))

برام لباس بدوزی کیک بپزی بافتنی ببافی ولی به جان خودم من تورو فقط به خاطر خودت دوس دارم :))))

هی دختره

تو خیلی خوبی

فقط یکم یه کوچولو کمتر غصه بخور غصه ی بیشعوری آدما رو نخور:)

دوستت دارم

زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

عنوان در طی گفتگوهامون اومد بر نداریدش اختصاصیه

من مهمونشم این پست هم پست مهمانه :m

۲۴ ۱

درباره آووکادو

یادم نیست چطوری با "اعترافات یک درخت " آشنا شدم ، حتی یادم نیست از کی پست هاش رو دنبال میکنم !
آقای آووکادو توی تصورات من یه آسمون آبی توی یه صبح بعد از بارون ،بزرگ ،پاک ،آبیِ که نگاه کردن بهش اشک من رو در میاره ...
آووکادو رو به نظرم در یک کلمه فقط میشه گفت " خاص " ، پست ها ،عاشقانه ها ،خاطره ها و همه چیز این وب به نظرم خاصه ،یه نوع نگاه متفاوت به همه چیز داره و این نوع نگاه و بیان خاص خیلی به دل میشینه .
یکسالِ شدن وبتون مبارک

۱۶ ۲

داداش بزرگتر

داداش بزرگتر نداشته ء من ، امشب خیلی دلم برات تنگ شد ! دلم برای تمام پارک هایی که نرفتیم ، قدم هایی که نزدیم، حرف هایی که نگفتیم، دلداری هایی که ندادیم و تمام نخندیدن ها مون تنگ شد . من همیشه جای خالی ت رو حس کردم ، همیشه.
به این فکر کردم که اسمت چی میتونه باشه یا اصلا چه شکلی میتونی باشی، این ها هیچوقت مهم نبود مهم بودن تو بود ، تویی که جات اینجا خیلی خالیه...
۱۹ ۰

استیج

داشتم stage میدیدم. یه ظرف شیرین گندمک هم جلو م بود که داشتم مثل اژدها میخوردمش، با یه دستم هم کیسه آب گرم رو گرفته بودم بغلم...
من : این پسره اسمش چیه ؟ اسمش رو یادم رفته
آقای همسر : حسین  دیگه
من : حسین رو که میشناسم ،این رپر رو میگم
آقای همسر : نمیدونم
نمیدونم کدوم یکی شون بود که رفت مرحله بعدی
من : دست و جیغ و هورا
آقای همسر :)
هر چی هم میگفتن من همراه با دست و شادی یه شعر درباره ش میخوندم ( آدم اینقدر سر خوش داریم اصلا ؟ )
داشته از من فیلم میگرفته!!! از تمام شادی ها و دست زدن هام، حتی از شیرین گندمک خوردنم،اینقدر یهویی همدیگه رو غافلگیر نکنید، من دیگه حرفی ندارم .
۱۴ ۲

حرف هایی که از یاد میرن

خیلی خسته م ،همه ش هم بخاطر خونه تکونی فشرده ای هست که انجام دادم ولی خدارو شکر تموم شد :)
غول اصلی رو شکست دادم و آشپزخونه م عین دسته گل شد ولی دست راستم درد میکنه ،خیلی درد میکنه . جا داره اعتراف کنم که از عید و خونه تکونی متنفرم.
.
یه عالمه حرف داشتم از صبح هم کلی بهشون فکر کردم ولی الان هیچی یادم نیست...
۳۱ ۰

همینجوری

- گفته بودم دارم لباس میدوزم ؟ لباس رو دوختم تموم شد ولی فکر کنم تا آخر ماه درگیر درست کردم گل برای روی لباس باشم :/
.
- در حالت عادی ( به جز ماه رمضان ) وقتی روزه میگیرم به این فکر میکنم که ماه رمضان چجوری روزه میگرفتم؟ رسما دارم از گشنگی میمیرم ...
.
- اینقدر از بوی عید و این چیز ها گفتم که به "هوا " بر خورد دوباره سرد شد، اینجا بارون میاد ولی به نظرم جام جم داره برف میاد . تبعیض تا کجا ؟؟
.
- تلوزیون آشپزی یاد میده .اینقدر که از ماهیتابه های ارتفاع دار و دسته نسوز صحبت کرد در مورد خود غذا حرف نزد :/
.
۲۳ ۰

جاهای خالی

یادم هست اون روز وقتی عکس های تولد 5 سالگی م رو دیدم مثل بچه ها گریه کردم و پیش خودم گفتم بابا م پیر شده ...
بعد تر وقتی بابای همسر سکته کرد باز هم گریه کردم، ترسیدم از نبودنش . دوستش دارم و دلم نمیخواد یه روز بیاد که اون نباشه .
داشتم فکر میکردم کاش چند مدل سوپ درست کنم و این دفعه که همسر خواست بره خونشون بدم ببره برای بابا .

.
دیروز وقتی که داشتیم با بابا میرفتیم خرید به این فکر میکردم که چقدر جای من توی خونه شون خالیه! چقدر وقتی من هستم خوشحالن و میخندن . این ها رو توی یکی دو ساعتی که بیرون از خونه بودیم فهمیدم. وقتی که به چیزی که به شلوار داداش کوچیکه چسبیده بود گیر داده بودم و ازش سوژه خنده درست کرده بودم یا وقتی که صدای آهنگ رو بلند کرده بودیم و با داداش کوچیکه با آهنگ میخوندیم یا اصلا همون وقتی که توی ترافیک سلفی گرفتیم فهمیدم ...
تنهایی های همدیگه رو پر کنیم قبل از اینکه جا مون برای همیشه خالی بمونه ...
.
از بیرون با داداش کوچیکه برمیگشتم خانوم همسایه رو جلوی در دیدم این دیدار شاید 3 ثانیه هم نشد.
وقتی رفتم داخل خونه مامان گفت خانوم همسایه میگفت چه دختر خوشگلی داری براش اسفند دود کن .
من o_O
داداش کوچیکه گفت : نگفت پسر خوشگلی داری براش اسفند دود کن؟
گفتم : آخه تو خوشگلی ؟
مامان گفت : مرد خوشگلی رو میخواد چیکار ؟
داداش کوچیکه : زن ها همشون زشتن فقط آرایش میکنن..
دوباره من o_O
آخری هم یادم رفت برم برای داداش کوچیکه خوشگل و حسودم اسفند دود کنم ...

۲۰ ۰

بوی عید میاد

امروز به نظرم هوا خیلی کثیف ولی بهاری بود ،عید داره میاد. هرچقدر که برای آمدن عید و خونه تکونی و اینجور چیزها ذوق دارم همون قدر هم از  عید دیدنی و توی خونه موندن بیزارم.
با اینکه تمام الگو هام رو کشیدم ولی اصلا دلم نمیخواد برای عید لباس بدوزم. البته اینا همه حرفه، به محض اینکه پارچه خریدم نظرم عوض میشه :)
.
به داداش بزرگه میگم پررو خان جواب منو نمیدی؟
میخنده ...
.
صورتم رو میچسبونم به صورتش، میگم داداشم منو چند تا دوست داری؟
میگه : خل نیستی تو ؟
شکلات رو میبرم سمت دهنش ...
میگه : سنگه؟
میگم : آره از کف آکواریوم برداشتم.
آخرش هم اول شکلات ها رو بررسی کرد بعد خورد :/
.
خوابم میاد !!
.

۱۳ ۰

این همه صداقت لازم نیست !

بعضی وقت ها دلم میخواد یه قیچی بگیرم دستم ،مثل روزهایی که الگو میکشم و کاغذ ها رو قیچی میکنم و دوباره به هم میچسبونم ،آدم ها رو قیچی کنم و دوباره به هم بچسبونم. 

بد اخلاقی ها شون ، نا مردی هاشون ،دل شکستن هاشون رو جدا کنم بعد تموم مهربونی ها شون و خوبی هاشون رو کنار هم بچسبونم . اینجوری خیلی دوست داشتنی تر میشن ،خیلی ...

.

شما هم مثل من از اینکه به کسی پیام بدین و جوابتون رو نده ناراحت میشین؟ 

.

اینکه آدم ها اولویت هایی دارن برام کاملا قابل فهمه ولی اینکه اشیا از آدم ها اولویت بیشتری دارن رو نمیفهمم! نمیفهمم چطور میشه که ببینی کسی ناراحته و براش کاری نکنی، یا مشکلات کسی رو ببینی و کمکش نکنی، حتی ازت کمک بخواد و به روی خودت نیاری! 

.

عکس این پست چت با داداش بزرگه س ،عاشق صداقتش شدم اصلا ...

.

این نیز بگذرد ...

۲۰ ۰

تفاوت را احساس کنید

- یبار با آقای همسر بعداز دانشگاه رفتیم فروشگاه ،از اونجایی که هر دفعه یکساعت ابزار آلات رو توی فروشگاه میبینه من بهش گفتم من میرم دور میزنم توی فروشگاه بعد میام پیش تو. وقتی رفتم پیشش یهو ازم پرسید ببین فلان چیز بهتره یا این یکی؟ منم دقیق دو تا شون رو نقد کردم و براش توضیح دادم. یه آقایی هم توی همین قسمت بود اومد سمت ما و درباره خوب یا بد بودن دو تا چیز سوال پرسید. آقای همسر گفت والا ما هم نمیدونیم. آقاهه خودجوش گفت از خانوم پرسیدم! آقای همسر گفت خانوممه. طفلک مرده توی هوا حل شد از خجالت...
و بعداز اون من تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت بعد از دانشگاه نرم خرید.
.
- یبار تنها توی کلاس نشسته بودم که یکی از استاد ها مون رو دیدم. بلند شدم ،بهش سلام کردم.
گفت : با من کلاس داشتی نیومدی سر کلاس؟
گفتم : با شما چهارشنبه ها کلاس دارم.
گفت : تا حالا نیومدی سر کلاس؟
گفتم : همه کلاس ها رو اومدم.
گفت : تا حالا سر کلاس ندیدمت!
گفتم : پیش فلانی اینا میشینم ردیف دوم .
گفت : تغییر کردی نشناختمت
من :/
.

۱۴ ۰
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان