همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

تو دیگه بر نمیگردی؟

توی کلاس خیاطی باهاش آشنا شدم .به نظرم خیلی شیک ،تمیز ،مرتب و خوشگل بود. موهاش همیشه رنگ کرده و ناخن هاش همیشه لاک زده بود، دوستش داشتم !
بعدتر شاگرد خصوصی من شد ،بهش خیاطی یاد میدادم .باردار بود ولی دو روز در هفته میومد خونه ما ،از 9 صبح تا 12 یا 1 .
به نظرم خیلی خوشبخت بود. من اون موقع 19 ساله بودم...
حس میکردم خیلی خوشبخته و واقعا هم خوشبخت بود .
بعد ها که من ازدواج کردم یه کم اختلاف داشتن . فکر میکردم طبیعیه، تموم میشه ،درست میشه. ولی نشد ! کم کم اختلاف بیشتر شد ، شدید تر شد تا حدی که جدا از هم زندگی میکردن. دوستم نزدیک خونه پدرش خونه گرفت .اون موقع پسر بزرگه ش تازه میخواست بره کلاس اول .
.
امسال دادگاه مجبورشون کرد که باهم زندگی کنن ولی ...
.

همسایه م شده. با هم حرف میزدیم. میگه مدرسه بچه ها تموم بشه ازش جدا میشم .

میگم : دلم نمیخواد جدا بشی ...

میدونم شوهرش اذیتش میکنه .از لاغر شدنش ،از سرخی چشماش ، از بی حوصله و پژمرده بودنش همه این ها پیداست . کاش همه چی درست بشه ...

.
مسخره س ولی دلم نمیخواد جدا بشن

۱۸ ۰

این یعنی ...

قبل تر ها که هنوز مجرد بودم به زندگی متاهلی هم فکر میکردم .
دوست داشتم از نظر ظاهری همسرم شبیه خودم باشه ،همین شکلی .حتی اخلاقش هم مثل اخلاق من باشه!
بعد تر متوجه شدم که چهره اصلا برام مهم نیست . فقط آدم خوب و مهربونی باشه .
ازدواج که کردم فهمیدم " زن رویاهای آقای همسر " هیچ شباهتی به من نداره.
همیشه فکر میکردم که زندگی توی واقعیت هم مثل زندگی توی فیلم هاست. آدم ها همیشه عاشقانه زندگی میکنن ،مرد قصه با بهانه و بی بهانه همسرش رو غافلگیر میکنه و براش کادو میخره. دور سرشون قلب های عاشقی میچرخه و از این چیزها.
متاهل که شدم فهمیدم آدم ها یه روزهایی حوصله ندارن، یه روزهایی غمگینن، یه روزهایی اینقدر سرشون شلوغه که حتی واسه خودشونم وقت ندارن چه برسه به طرف مقالبشون...
ولی با همه این ها همدیگه رو دوست دارن ،خیلی واقعی تر و خیلی بیشتر از توی فیلم ها. حواسشون به این هست که طرف مقابلشون چی دوست داره و چجوری راحته.
خوشحالی ها و غم ها شون واقعیه، دوست داشتن هاشون واقعیه. این آدم ها واقعی هستن .
شاید یه روزهایی با هم دعوا کنن یا حوصله همدیگه رو نداشته باشن ولی قهر هاشون به ساعت نمیکشه .شاید یه روزهایی بلند بلند گریه کنن ولی همیشه یه نفر هست که اشک هاشون رو پاک کنه و گریه شون رو به خنده تبدیل کنه.
این زندگی ها مثل فیلم ها نیست که توش همه چی عالی و بی نقص باشه ولی با تمام کمبود ها و نقص ها خوشحالن، خوشبختن و همدیگه رو دوست دارن .
این یعنی زندگی ...

۱۰ ۱

یک زندگی ساده

خیلی وقت ها به این فکر میکنم که کاش میرفتیم یه جای دور، یه شهرستان یا یه جایی که هیچ آشنایی دور و ورمون نباشه.
یه خونه نقلی داشته باشیم با یه حیاط بزرگ. من توی حیاط سبزی و میوه بکارم و " او" گاو و گوسفند ها رو ببره بچرونه!
یه عالمه مرغ و خروس و جوجه های چین چینی داشته باشیم. هر روز براشون دونه بریزیم ،مرغ و خروس ها و گنجشک ها و حتی کلاغ ها ،همگی دور هم جمع بشن و دونه بخورن.
من هرروز بشینم پای دار قالی و قالی ببافم. وقتی " او " خسته برمیگرده خونه براش یه استکان چای بریزم و با هم به صدای بلبل ها گوش بدیم ...
مثل تمام تابستون های عمرم که میرفتم شهرستان ، برای ناهار از باغ نعنا بچینم ، لواشک ها رو بزارم توی آفتاب ، بعداز ظهر ها برم کنار رودخونه و آب بازی کنم .
نه اینکه زندگی توی شهر رو دوست نداشته باشم ها ،نه . از آدم های فضول دورم خسته شدم . از دعوا های توی کابوس هام خسته شدم . از زخم زبون ها خسته شدم .

۲۳ ۱

من و حیوانات

- خیلی کم پیش میاد از حیوانات بترسم ، البته اگه یهویی غافلگیر بشم قطعا جیغ میزنم :)
.
- زمانی که راهنمایی بودم یبار با مرجان رفته بودیم کوه که نقاشی بکشیم ،توی تمرکز غرق شده بود من یدونه ملخ گذاشتم وسط دفترش! طفلک تا یه ربع جیغ میزد...
.
-تابستون ها همه فامیل میرفتیم شهرستان . عارت داشتیم شب ها پیاده روی کنیم ،یه مسیر خیلی طولانی رو میرفتیم تا به مغازه برسیم. یه شب موقع پیاده روی یه قورباغه پیدا کردیم .بچه ها اصرار میکردن که ببریمش تهران ! چون همه میترسیدن مسئولیت حمل قورباغه افتاد گردن من . گذاشته بودمش توی جیبم . وقتی رسیدیم مغازه از جیبم درش آوردم ،چهره فروشنده دیدنی بود :))
۲۳ ۰

جشن نیمه کاره

- دخترعموی مامان عقد کرده و جمعه جشن میگیره. اول فکر میکردم ما هم دعوتیم، بعدا فهمیدم که نه ، دعوت نیستیم!
طبیعتا اولش ناراحت شدم ولی الان واقعا برام مهم نیست. برخلاف من مامان خیلی ناراحته. من خوشحالم از اینکه بالاخره یه جمعه رو خونه خودمون هستیم و آسایش داریم ،البته اگه بزارن!

.

- بهش میگم : این شبکه ها چند وقته تصویر ندارن یه سر به دیش ها بزن .
میگه : تو که گفتی من ماه واره نگاه نمیکنم ، اون وقتی که من میرفتم پشت بام تنظیمشون کنم همه ش غر میزدی ، حالا همینه که هست .
ناراحت میشم ،هیچی نمیگم . میرم توی آشپزخونه ...
میگه : برام میوه بیار
براش میوه میارم و دوباره میرم توی آشپزخونه.
میگه : بیا برام پوست بکن.
میگم : میخوام تخم مرغ ها رو بزارم توی یخچال.
میگه : ول کن تخم مرغ ها رو ، بیا برام میوه پوست بگیر...

.

- شب زنگ زد که حالم رو بپرسه!
میگه : چیکار میکنی؟
میگم : انار دون میکنم .
میگه : دلم برات تنگ شده بود...

.

- تماس های تلفنی ما بیشتر از 4 دقیقه نمیشه در واقع 2 یا 3 دقیقه س . همیشه برام سواله که بقیه چی میگن که یکی دو ساعت حرف میزنن؟!

.

- به نظرم همسایه مون مهمونی دخترونه گرفته، آهنگ هاشون رو خیلی دوست دارم ^-^

۲۱ ۰

سیگار!

رفته بودیم با سحر بیرون ،شمع خریدیم . بهش میگم مگه تو شمع هم توی خونه روشن میکنی ؟

میگه : آره ، شب ها روشن میکنم وقتی بابا اینا خوابیدن باهاش سیگار روشن میکنم.

میگم : یعنی بابات اینا نمیفهمن شب ها سیگار میکشی ؟

میگه : نه .

.

مامان سحر از توی اتاقش یه پاکت سیگار پیدا کرده بعد سحر گفته مال من نیست مال یلدا عه .مامانش هم قبول کرده !!!!

بعد من یه پست گذاشتم توی لاین یه عکس داشت که توش سیگار بود ( عکس همین پست ) ،خودم اون عکس رو گرفتم ، بعد فرشته بهم میگه سیگار میکشیاااا. هرچی توضیح دادم که بابا این فقط یه عکسه نفهمید!!!

۱۷ ۱

دوست داشتنی های من

جمعه مامان مهمون دعوت کرده بود ،منم دعوت بودم . آقای همسر طبق معمول میخواست بره بیمارستان . منو رسوند و خودش رفت .

- با داداش بزرگه رفتم پارچه بخرم ، موقع برگشتن مامان دوست داداش کوچیکه رو دیدیم .زن حراف و فضولیه. به داداش بزرگه گفتم بیا تا ما رو ندیده یواش برگردیم ،گوش نکرد.

بهش نزدیک که شدیم رو به داداش بزرگه گفت من فکر کردم نامزد کردی ! و به من گفت چه دستشو هم گرفتی !دست شوهرت رو هم همینجوری سفت میگیری ؟!

البته یه دور هم درباره بچه دار شدن و این چیز ها حرف زد! نمیدونم این آدم ها چی از فضولی کردن دیدن که بیخیالش نمیشن. 

به داداش بزرگه میگم : شک نکن اگه همون موقع که گفتم از این کوچه برگردیم که باهاش روبرو نشیم رفته بودیم میرفت به مامان میگفت پسرت رو با یه دختره دیدم !

- مامان اینا یه مراسم عقد دعوت هستن ، داداش بزرگه رفته کت و شلوار خریده ! دیروز که پوشیده بود لباس هاش رو که من نظر بدم یه لحظه بغضم گرفت ! وقتی ازدواج کنه خیلی دلم براش تنگ میشه ...

- غروب آقای همسر اومد ، مثل همیشه خسته و غمگین . شام هم نخورد . خیلی احساس تنهایی کردم ، به گوشی و هندزفری پناه بردم طبق معمول. 

۲۱ ۱

شاید وقتی دیگر ...

میگه این چیه ؟ و اشاره میکنه به گوشواره بخیه ای که افتاده زیر آکواریوم.
میگم : گوشواره س ،بدله ، توش پولک کردم . لنگه ش گم شده .
میگه : یه ذره دست و بالم باز بشه برات طلا ش رو میخرم ...
.
میگه : هفته دیگه اگه شبکار نبودم برم دنبال وام .
میگم : یه ذره طلا بفروشیم خب.
میگه : کدوم ها رو دوست نداری؟ اونو بفروشیم...
.
پیش خودم فکر میکنم که کدوم رو انتخاب کنم ، اصلا کدوم ها رو دوست دارم ؟
.
حلقه هامون ، انگشتری که بعدا خریدیم ولی قرار بود انگشتر نامزدی باشه ، زنجیر و پلاک کادوی رو نما و زنجیر و پلاک خودم . این ها رو خیلی دوست دارم ، در این حد که ممکنه از فکر فروششون گریه م بگیره. ولی بقیه شون رو نه .
امیدوارم این دفعه مثل دفعه های قبل از فروش طلا ها پشیمون نشه ...
۱۸ ۲

خانه سالمندان

خیلی وقته که دارم به این موضوع فکر میکنم شاید از وقتی که مامانی از پا افتاد و همه رو درگیر کرد ، از هشت سال پیش ...
مامانی دیگه ما رو نمیشناخت، راه نمیتونست بره ، حتی خودش نمیتونست غذا بخوره. اکثرا من همدمش بودم ، یه دختر 17 ساله که تنها رفیقش شده بود مادربزرگی که حالا دیگه اون رو به خاطر نمی آورد...
مانا صداش میکردم شاید بخاطر اینکه دوست داشتم همیشه بمونه، پوشکش میکردیم از همون موقع ها بود که اسم " پوشک بزرگسال " رو گذاشتم " مای مامانی " .
هیچوقت حرفی نمیزد. نمیدونم چرا ولی بعضی وقت ها تشنج میکرد. خیلی میترسیدم . صدای خس خس و به زور نفس کشیدنش رو یادم نمیره ...
.
گفته بودم که نزدیک خونمون یه خانه سالمندان هست . بعداز ظهر های تابستون همیشه حیاطش رو آب پاشی میکنن و یه سری از پیرمرد ها و پیرزن ها توی حیاط میشینن یا قدم میزنن. یه سری دیگه هم که روی ویلچر نشستن، بالای توی بالکن میشینن و خیابون و یا حیاط رو تماشا میکنن. شاید به نظر مسخره بیاد ولی انگار خوشحالن. همیشه شنیده بودم که کسایی که میرن خانه سالمندان افسرده میشن و ناراحتن و به یک ماه نرسیده میمیرن! ولی انگار این خونه فرق میکنه ، با اینکه به نظر کوچیک میاد ولی اهالی داخلش خوشحالن. بعضی شب ها صدای موسیقی ازش میاد ...
دلم میخواد اگه پیر شدم و نتونستم به تنهایی زندگی کنم منو ببرن خانه سالمندان، مهم نیس که به یک ماه نرسیده بمیرم. از تنهایی بدم نمیاد ، ولی وقتی خودم نتونم کارهای خودم رو انجام بدم به نظرم خانه سالمندان بهترین گزینه س.

۱۳ ۱

باز هم بی خوابی

- دلم داستان عاشقانه میخواست ، از اون داستان ها که تهش همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه و همه عاقبت به خیر میشن ...
- طبق معمول خوابم نمیبره و آقای همسر رفته که شب پیش پدرش توی بیمارستان بمونه .
- کتاب میخوندم ، برای n امین بار یه کتاب رو میخوندم. انصافا برای یک عدد مرد قد بلند و چهارشانه با موهای مشکی و بلند میشه مرد خواهشا چشم هاش هم مشکی باشه  ( اینا همه تاثیر کتابه ها 😅 ) 

طرف دیگه قضیه هم دو تا کتابه که باید بخونم ، اجبار پشتشه، اگه خوندم حالا . یه همچین آدم اجبار ستیزی ام من ...
- آدم لوسی شدم جدیدا . هیچوقت از تنهایی نمیترسیدم ها ،این روز ها از صداهای نامفهوم که از خونه همسایه شنیده میشه تا سایه های روی دیوار ،منو میترسونن . کابوس ها که دیگه جاشون روی چشم ماست :)

۱۴ ۱
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان