همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز !

کفش های میرزا نوروز

دوم سوم راهنمایی که بودم صبح ها با بابا میرفتم مدرسه . میخواست بره سرکار سر راه منو میزاشت مدرسه ، خیلی دوست داشتم با بابا برم مدرسه ...
اکثرا کفشم رو درست نمیپوشیدم، پاشنه ش رو میخوابوندم مثل دمپایی پام میکردمش بعد وقتی وارد مدرسه میشدم درستش میکردم . زهرا خانوم ، مامان شبنم و شقایق ، صبح ها که دختراشو میاورد مدرسه هی بهم میگفت مثل لات ها کفش میپوشی ، برام مهم نبود ، فکر کنم چند باری هم برای مامان خبر برده بود و مامان کتکم زده بود بخاطر مدل لاتی کفش پوشیدنم . زهرا خانوم چند باری بهم گفته بود همیشه مثل لات ها کفش میپوشی و من گفته بودم همیشه نه ، فقط وقتایی که دیر مون میشه ...
مدتی بود خونه پاشنه کفشم رو بالا میکشیدم، مثل آدمیزاد میرفتم مدرسه . پامو گذاشتم توی مدرسه حس کردم توی کفشم چیزیه، سنگ رفته توی کفشم! لب باغچه نشستم ، کفشم رو درآوردم و تکون دادم ، سنگ افتاد بیرون .دوباره پوشیدمش، همون لحظه ای که داشتم پاشنه ش رو بالا میکشیدم زهرا خانوم جلوم سبز شد و گفت دیدی هیچوقت کفشت رو خونه نمیپوشی ، مثل لات هایی ! گفتم سنگ توی کفشم بود ! گفت آره جون خودت !!! توی دلم گفتم تو چرا لال نمیشی ؟
.
آخرین تصویری که از زهرا خانوم یادمه اینه که نشسته بود یه گوشه ، سکته کرده بود ، تا آخر عمرش دیگه هیچوقت ندیدم حرف بزنه ...
۱۲ ۹

آه

آه این آه یک روز تو را میگیرد ...
۶ ۶

مورد ۱۹

۱ - نمیدونم مامانا چرا علاقه عجیبی به دیگر آزاری دارن 😐 حالا هر سری هم که واسه مون برنامه ریزی میکنه من بهش میگم من از این کارا خوشم نمیاد و ما نمیایم و ... ولی گوش نمیده ، باید به بابا بگم درباره ش ! 
.
۲ - دیشب خواب مامانی رو دیدم ، همه دور هم جمع بودیم ، صُغی هم نبود ، چقدر خوش گذشت ...
.
۳ - واقعا میرین خدا تومن پول کاشت ناخن میدین ؟
خود ناخن کار هفتصد لایه دستکش دستش میکنه که نکنه یه وقت اون مواد ناخن بخوره به دستش . پس حتما ضرر داره دیگه ، نکنید :/
.
۴ - من واقعا شرمنده م ولی هر چیزی که از یخچال مامانم اینا در میاد رو لب نمیزنم ، یخچال شون به نظرم کثیفه :||
.
۵ - به آقای همسر گفتم پاشو منو ببر خونتون میخوام اونجا چایی بخورم ^_^ گفت لازم نکرده میای خونه ما هیچی نمیخوری ، گفتم من خونه بابامم همون قدری میخورم که خونه شما میخورم ، یه ذره فکر کرد گفت بپوش بریم .
.
۶ - داشتم به مادر همسر درباره شاهتوت میگفتم که از اون شاهتوت گنده ها که علی اینا دارن دوست دارم نه از این مجنون ها ( از اینا یدونه توی حیاط شون هست ) شروع کرد به توضیح دادن که نههههههه اینا خیلی بهتر و خوشمزه تر از اوناست . اون لحظه بود که " غلط کردم " رو با تمام وجود حس کردم :/

۱۵ ۸

خواهر شوهر

میگن پسری که مو بافتن بلده رو یکی یادش داده ، خواستم از همین تریبون به عروس های عزیز آینده مون اعلام کنم به داداش کوچیکه من یاد دادم ولی نمیدونم به داداش بزرگه کی یاد داده ...
.
خبیثانه نوشت : دیگه بالاخره من خوار شوهرم دیگه ، یه جوری باید اذیت کنم :))
۱۹ ۱۳

در همین حوالی

آقامون یه کارگر افغانستانی داره که زن و بچه ش افغانستان هستن . یه سری که دلمه برگ مو درست کرده بودم به آقامون گفته بود ما اصلا برگ مو نمیخوریم توی افغانستان . خندیده بودم ، گفتم پس نصف عمرشون بر فناست. گفته بود دستور پختش رو میخواد که رفت افغانستان بگه خانومش براش بپزه ...
.
امشب اما آقامون گفت نوری گفته ( از این به بعد نوری صداش میکنیم ) به خانومت بگو با سلیقه ء خودش برای خانومم عطر بخره ، فامیل شون میخواد بره افغانستان ، میخواد بده فامیل شون برای خانومش ببره .
عشق ، عشق و باز هم عشق ...
۹ ۱۰

بودن یا نبودن

وقتی شاغل نبودم فکر میکردم " چه حالی میکنن خانوم های شاغل " ، آخر ماه حقوق میگیرن . من اگه بودم فرداش میرفتم با تمام حقوقم طلا میخریم برای آینده پس انداز میکردمش . نه ، یه قسمتیش رو میزاشتم برای خرید طلا ، یه قسمتیش رو هم برای خرید های همینجوریم نگه میداشتم . روی کاغذ همه چی اوکی بود ، میشد طلا و دلبرک های رنگی رنگی خرید ، پس انداز کرد ، پولدار شد !
بعد ها که شاغل شدم اما همه چی فرق میکرد ، تمام وقت که نبودم ، پس پول زیادی هم در نمی آوردم ، اگه تمام وقت هم بودم باز فرق چندانی نداشت . یه روز موقع برگشتن برای خونه خرید میکردم ، یه روز برای مرد خونه ، یه روز یه چیزی برای خودم ...
بعد از کار اینقدر خسته بودم که کارهای خونه رو که انجام میدادم نهایتا تا ۹ و نیم میتونستم بیدار بمونم بعدش از خستگی بی هوش میشدم . از درآمد و پس انداز که نگم ، چیزی نمی موند ، حالا گیرم چیزی هم می موند ، اون قدری بود که بشه باهاش طلا خرید ؟ نه ! حتی اصلا پس انداز هم حساب نمیشد ، فقط خستگی بود و خستگی و خستگی ...
خلاصه که هم شاغل بودن هم شاغل نبودن معایب و محاسن خودشونو دارن ...
۹ ۶

دلتنگی

هربار که میرم ییلاق دلم برای مامانی م تنگ میشه . هربار که صُغی رو میبینم که میخنده یا مهمون طور نشسته که ما توی خونه ش جلوش میوه یا چایی بزاریم دلم برای مامانی تنگ میشه . دلم برای پرده هایی با گل درشت آبی که مامانی به پنجره ها زده بود ، دلم برای روسری کِرِمه ء مامانی که من سرم میکردم ، دلم برای آفتاب مهتاب گفتنش ، حتی دلم برای چایی خوردنش تنگ میشه .
هر بار که با آقامون میرم سر چشمه آب بخورم مامانی رو میبینم که یه سطل قرمز دستشه و داره میره باغ گل گاوزبون بچینه . سرم رو برمیگردونم مامانی بهم آلو پیوندی میده و میگه : " پُرفُسوره دِتَرُم باخور " و من میخندم ...
چشمم به تمام جاهایی که بود و الان نیست میوفته و دلم تنگ میشه . به پرده ، استکان ها ، وسایل خونه ای که سلیقه اون نیست نگاه میکنم و یکی توی سرم میگه لعنتی ها چطور دلتون اومد تمام وسایل مامانی منو بریزید دور ؟ و دلم تنگ میشه . من حتی یه یادگاری هم ازش ندارم ، کاش مامان گوشواره های خوشه انگوری مامانی رو نداده بود به دایی ...
۹ ۱۰

پُشت

هنوز کلاس تعلیم رانندگی میرفتم ، یه روز به آقای همسر گفتم بیا برام یه مانکن بخر . من که خودم پشت لباس هامو نمیبینم یه مانکن بخر لباس رو تنش کنم ببینم ایرادی چیزی نداشته باشه ...
از توی دیوار یدونه پیدا کردم ، زنگ زدم هماهنگ کردم رفتیم بخریمش. برگشتنی یه کفش فروشی دیدیم، آقامون گفت بیا بریم برات یه جفت کفش راحت بخرم که باهاشون رانندگی کنی . خلاصه که رفتیم ، دیدیم و یه جفت کالج ساده خریدیم .
رفته بودیم ییلاق خونه آقاجون ، اون کفش رو پوشیده بودم ، پام رو میزد ، تنگ بود انگار !
بعد از اینکه برگشتیم تهران صُغی SMS میداد که چند خریدیش و از کجا خریدیش و فلان . گفت سایز ۳۹ ش رو برام بخر ! گفتم ببین کفش چیزی نیست که بشه همینجوری برای کسی خرید ، اونجا هم سرراه نبود ولی اگه رفتم میخرم .
دیگه کارم دراومده بود ، هرروز sms میداد خریدی ؟ و من میگفتم نه ! دیگه شاکی شده بودم ، گفتم بابا من یه زن گنده پاشدم رفتم پوشیدم این بیصاحابو خریدم حالا میبینم تنگه چجوری میتونم واسه کسی کفش بخرم ؟؟؟ گفتم ببین یه پاساژ کفش فروشی توی امام حسین هست اونجا رفتی خودت بگیر . گفت نه مدلاش جدید نیست ! گفتم با آقاجون بهارستان میری اونجا هم کفش هست ، گفت نه میخوام مُد باشه . گفتم پس اگه من رفتم برات میخرم ولی سرراهم نیست که هرروز برم ها ! و دیگه ول کن نبود :/ به مامان گفتم این اعصاب منو خورد کرده و ...
سری بعد که رفتیم ییلاق دیدم صُغی میشینه پشتش رو میکنه بهم !
.
مامان برای خونه ییلاق داره اساس میخره ، آبکش خریده بود ، از این آبکش فلزی ۶ تایی ها . صُغی دیده بود بهش گیر داده بود که باید برای منم بخری اصلا تو هرچی برای خونه ییلاق خریدی برای منم بخر ! مثل اینکه مامان اینا یبار میرن مولوی نخود لوبیا بخرن بعدش میرن خونه آقاجون سر بزنن که صغی میپرسه خریدی برام ؟ مامان میگه نه هنوز .
مامان میگه فهمید نخریدم پشتش رو میکرد بهم میشست!!
و این قسم داستان ها زیاد داریم باهاش ...
۹ ۸

جام جهانی که نه ، فقط چشمات

چشم هات ، چشم هات ، چشم هات ...
تو با اون چشم هات ۲ هیچ از من جلو بودی ، میدونستی برای چشم هات میمردم ؟ نمیدونستی . اتفاقی نگاهم افتاده بود به نگاهت و توی نگاه تو هیچی نبود . هیچی از نگاهت پیدا نبود ، نه عشق نه نفرت نه شیطنت ، هیچی ، خالیه خالیه . چشم دروازه ء دل بود و انگار تو در های قلبت رو روی من بسته بودی و من کم کم فهمیده بودم که عاشقت شدم . انگار فرو رفته بودم توی یه چیزِ غلیظِ سیاه که چشمای تو بود و نه راهِ پس داشتم نه راه پیش و تو حواست به هرچیزی بود جز من ...
.
پ.ن : دستم‌خورد دو سه تا از نظر ها پاک شد . از آبان عزیزم و آقا مهدی و فابر به شدت عذر خواهی میکنم ، ببخشید لطفا :'(
۲ ۷

وا !

در حالی که با پشتی ها برای خودمان روی بالکن خانه پدری در شهرستان سایه بان درست کرده ایم و ویو مان این است پست مینویسیم ...
( فرض تون این باشه که من آدم‌ جالبی نیستم ! ) طبیعتا اینجا وطن مامانه و روزه ش درسته و من نه . در نتیجه اینجا همه جز مامانم روزه خواریم :/ دیروز که ما اومدیم آقاجون و صُغی هم اینجا بودن ( طبیعتا آقاجون اینا هم اینجا خونه دارن و روزه ن ) . صادقانه بگم ، صد سال هم که از پیوستن صُغی به خانواده گذشته باشه هرچقدر هم خوب و مهربون و کیوت باشه من دوستش ندارم. خلاصه که هر وقت که ما اینجاییم اونم اینجاس انگار نه انگار که باید بره خونشون . خلاصه که ما اومدیم و بساط چایی به راه بود دایی هم اومده بود . دیدم آقامون چاییش رو برداشت آورد توی آشپزخونه یواشکی خورد گفت اینا روزه ن روم نمیشه چایی بخورم  :||
بعد تر آقاجون داشت میرفت خونشون به صُغی گفت بیا بریم و صُغی مایل نبود بره گفت میام حالا و نمیخواست بره ! گفتم آقاجون ببرش مامانمم ببر ما میخوایم غذا بخوریم معذبیم و بالاخره با بی میلی رفت . مامان میگه ناراحت شد بیرونش کردی :/

۱۰ ۶
همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان